گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم
گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم

یک آن

میخندم‌ 

شادم

حرف میزنم

بغضی نیست

آهی نیست

اشکی نیست

ناگهان

یک آن 

یاد تو

وهمه چیزتمام میشود

فاضله هاشمی غزل


خالی

ته دلم خالی شده 

آخه‌ دلم حالی شده

میدونه  دیگه نمیای

هلاکته کاری شده

فاضله هاشمی غزل

دردل مانده

آنکس راکه مهرش دردل است

چه حاجت به دیداردرمنزل است

نادیده عزیزاست وعزیزمیماند

این حکایت راکه خودش میداند

فاضله هاشمی غزل

زبان

این روزهازبان من قلم شده است

قد او در برابرم علم شده است

فاضله هاشمی غزل


رازقلم

من تنهایی ام را

باقلم پرمیکنم

وجای هربودنی

واژه مینشانم

هیچکس هم که نباشد

واژه هاهستند

وخدایی که

به رازقلم  سوگندخورده است

فاضله هاشمی غزل