سنگ
شکیبا
75سال
محال
حال خوب جناب شغال
مترسک
ترس را
میخندد
دست گندم را
رهاکردند
دزد ها
زیتون افتخار بزرگی ست
بسم فلسطین
زیتون ها خندانند
قدر خاک را میدانند
ساقه ها ریشه در آب دارند
خداوند سر سفره مامهمان است
«خودکار»
یک روز بعد از مدت ها میخواستم چیزی روی کاغذ بنویسم نمیدانم چرا احساس می کردم دستم یخ کرده روی کاغذ وول میخورد ومیلرزید
آن روزیکی از بدخط ترین یادداشت هایم را نوشتم بسیار خوش شانس بودم خواننده میتوانست دست خطم را بخواند
باآنکه پزشک نیستم امانمیدانم نویسنده ها باید زیبابنویسند یانه.
هنوز معلوم نیست نویسنده باشم حتی متن ها و نوشته هایی که ارزش ادبی چندانی ندارند حق دارند خوانا نوشته شوند محترم شمردن کلمات باعث میشود دیگران به ما احترام بگذارند
آخر بین سطرهایم باید چند کلمه حرف حسابی بزنم حتی اگر حساب کتاب بلد نباشم انگار مدرسه نرفته ام مگر مدرسه رفتن چقدر آدم را باسواد میکند
خودکار یا لپ تاپ کدام یک چشم آدمی راضعیف ترمیکند؟ چشم ضعیف چه کارهایی را نمیتواند انجام دهد؟چه کسی کارهای اورا برایش انجام میدهد؟چقدر دستمزد میگیرد؟
مثلاً من باید خیلی پولدار باشم تا بتوانم کسی را استخدام کنم برایم بنویسد صبور باشد وحرفهایم را فراموش نکند
وقتی نوشته هایم تمام میشود یادم می آید چند جمله را جا انداخته ام خنده ام میگیردبرای نوشتن زیاد حوصله ندارم
یک مادر خونسرد هرگز دلواپس بچه هایش نمیشود
راستی یادم رفت بگویم پولدار ها زیاد پول خرج نمی کنند