ناگهان یادش آمد....
یک شماره که نمیدانست متعلق به چه کسی ست مثل افشانه ای رنگارنگ ذهنش را پرکرد
درست یادش نمی آمد شماره را ذخیره کرده بود یانه.
به او پیام داد خودش بود عشق دوران جوانی آخر بعداز گذشت چندسال دیگر خودش را جوان نمیدید شاید چشمانش مشکل داشت حتی به چشم پزشکی هم مراجعه نکرده بود فکر میکرد آب هویج کارساز نیست
چه میتوانست بگوید درخواست تماس تلفنی کرد و بعداز موافقت رامین صدای عشق در گوشی پیچید
کاش کسی به رایا گفته بود اینگونه بااو صحبت نکند اما او با کسی مشورت نکرده بود و همین ایراد نه چندان کوچک او به شمار می آمد شاید بشود گفت تنهایی هم دراین اتفاق بی تاثیر نبود
بعداز دعوای نه چندان سخت از آنهایی که اگر در زمستان باشی بدنت یخ نمیزند تماس قطع شده بود
رامین بایک کلمه به این تماس پایان داده بود
و آن کلمه ی پرسشگونه که سکوت محض رایا را در پی داشت این بود:برم؟
حالا به این فکر میکرد رامین صدای نفسهای او را شنیده بود یانه بی گمان برای همان هم صبر نکرده بود
بیشتر از همه متانت وآرامش رامین دیوانه اش میکرد و رایا این را به خوبی میدانست و راهی جز پشیمانی نداشت کاش رامین هم کاری میکرد و قصه اینگونه پایان نمیافت
شاید برای خیلی چیزها دیر شده باشد...شاید رامین آماده ی ماندن بود اما رفتار رایا این اجازه را به او نمی داد
لحظه ی اول فکر میکرد به همه چیز رسیده است اما آن تماس مانند بمب همه چیز را ترکانده بود حالا آرزو میکرد میتوانست یکبار دیگر تماس بگیرد یا پیام دهد و گاهی آرزوهاتنها در وجود انسان ها پنهان میشوند
نان و کباب مرانوش جان مکن
نان و پنیر خودت سرد میشود
نان و شکر هم غذای برازنده ای است
اینگونه آدمی چگونه مرد میشود
جهان
بی عبور تو
غبار لحظه هاست
ساعت زمان
ایستاده است
کار نمیکند
عقربه
مار را خبر کنید
فکر دیگری در نجات نیست
جز آمدنت