گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم
گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم

8,8

پاییز 

برنامه ای

برای 

سفر نداشت

آبان به عهده گرفت 

این همه درد را

8،8رند ترین عزای عالم ست

دنیا بدون قیصر 

چگونه طی شود

دستور زبان عشق از

نبودنش خبر نداشت

از میان شعرها رفتن

او چاره ی دیگر نداشت

آبان یک روز مرد

و تمام پاییز گول خورد

و وزن اضافه کرد

نمیدانم آیا شعر من

برای دردهایش افاقه کرد؟

مهربان

مهر و آبان 

همدیگر را ندیده اند

مهر نگهبان آبان است

و مهربان نام هیچکدام از ماه ها نیست 

مهربان پاییز باشیم

آبان مبارک

قشلاق

قشلاق 

یعنی

غلغله ی بودنت

زیر سایه خورشید 

نگاهت 

عطر سیب تعارف میکرد

نمیدانم

زمستان است 

یا نم باران تابستان

خانه خالی نیست

از گل نیلوفر وحشی

رام دستان تو است

روزی چشمان دلم

امروز

اشک شوق واژه هاست

شعر هایم حال بهتری دارند

پنیسیلین پاییز تزریق شده

و کتاب ها در راهپیمایی 

باران در راهند

 چتر ها را نمیشمارند

خیس بوسه های تو و مهر

آبان آفتابی نیست

عینک نزند زیباست

گریه ی خورشید

شرم نور است

که می بارد

تن داغ آسمان هم

دوست داشتنی ست

یادش آمد

ناگهان یادش آمد....

یک شماره که نمیدانست متعلق به چه کسی ست مثل افشانه ای رنگارنگ ذهنش را پرکرد

درست یادش نمی آمد شماره را ذخیره کرده بود یانه.

به او پیام داد خودش بود عشق دوران جوانی آخر بعداز گذشت چندسال دیگر خودش را جوان نمی‌دید شاید چشمانش مشکل داشت حتی به چشم پزشکی هم مراجعه نکرده بود فکر میکرد آب هویج کارساز نیست 

چه می‌توانست بگوید درخواست تماس تلفنی کرد و بعداز موافقت رامین صدای عشق در گوشی پیچید 

کاش کسی به رایا گفته بود اینگونه بااو صحبت نکند اما او با کسی مشورت نکرده بود و همین ایراد نه چندان کوچک او به شمار می آمد شاید بشود گفت تنهایی هم دراین اتفاق بی تاثیر نبود

بعداز دعوای نه چندان سخت از آنهایی که اگر در زمستان باشی بدنت یخ نمی‌زند تماس قطع شده بود

رامین بایک کلمه به این تماس پایان داده بود 

و آن کلمه ی پرسشگونه ‌که سکوت محض رایا را در پی داشت این بود:برم؟

حالا به این فکر میکرد رامین صدای نفسهای او را شنیده بود یانه بی گمان برای همان هم صبر نکرده بود

بیشتر از همه متانت وآرامش رامین دیوانه اش میکرد و رایا این را به خوبی می‌دانست و راهی جز پشیمانی نداشت کاش رامین هم کاری میکرد و قصه اینگونه پایان نمیافت

شاید برای خیلی چیزها دیر شده باشد...شاید رامین آماده ی ماندن بود اما رفتار رایا این اجازه را به او نمی داد

لحظه ی اول فکر میکرد به همه چیز رسیده است اما آن تماس مانند بمب همه چیز را ترکانده بود حالا آرزو میکرد میتوانست یکبار دیگر تماس بگیرد یا پیام دهد و گاهی آرزوهاتنها در وجود انسان ها پنهان میشوند

خدا نکنه

خدا نکنه عاشق بشی و 

نخوادت