زندگی نبردی است که بامرگ پایان مییابد
گاهی فکر میکنم کاش مرگ نبود تا بهتر بتوان به کار زندگی رسید اما نمیشود مرگ باید باشد تا زندگی جریان داشته باشد حالا نمیدانم پایان زندگی از ما چگونه یاد میکنند و نام زندگی مارا چه میگذارند اما زندگی بدون مرگ معنا ندارد گم میشود در برهوت لحظه های پوچ هرروز مینویسم زندگی با فکر نبودن تا زندگی غافل گیرم نکند من خوشحالم که هرروز با زندگی قرار دارم حتی اگر عاشقانه نباشد و میدانم روزی دست های مرگ را خواهم گرفت و از اینجا خواهم رفت به جایی که یه قطره آب حسرت لبهایم نباشد و لقمه نانی کوچک شکمم را سیر کند و رویا وآرزو در بی معنایی خویش دست و پا بزند و تمام من برآورده شود آن روز چه هستم مهم نیست
و به کجا میروم و چه خواهم شد مطمئن هستم عبث نخواهم بود عمری دوست داشته ام و دوست داشتن کار من بوده است که از پی آن رفته ام و این بی فایده نبوده است ای مرگ تو هم مرا با نام زندگی یاد کن...!
امروز
چه فرقی میکند
فردا چه خواهد شد
باران نمیخواهد بیاید
کولاک در راه نیست
فردا نیاید روزی که
میگویید امروز در پیش است