ماه نمیخواهم
آسمان فیروزه ای ست
اشک
سوغاتی هر دیده ای ست
مرا طواف میکنی
کعبه ام تویی
باران گفت:
پاییز نماز نمیخواند
با هر تصدیق انار
آذر گریه میکند
صدای خاک
باد بی باک
مرا صدا میزند
گوش ها در پی پژواک
خانه ی پروانه را میگردند
شمع
دست گل را
آسان رها نخواهد کرد
خدا موجودی نامریی ست ،وجودی پنهانی داره که اگه آشکار بشه همه چی از مزه می افته
بخوان مرا
بکن رها
ز دست واژه ای
خموشی من است
به نام تو
به آسمان سلام میکنم
گل سرخی ناپیدا
مرا پاسخ نمیگوید
تن خسته از پاییز
دست میکشم
بر سر آذر
و میگویم
دوستت دارم
تا لحظه ی آخر