گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم
گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم

فیروزه ای

ماه نمیخواهم 

آسمان فیروزه ای ست 

اشک 

سوغاتی هر دیده ای ست 






تصدیق

مرا طواف میکنی

کعبه ام  تویی 

باران گفت:

پاییز نماز نمی‌خواند

با هر تصدیق انار

آذر گریه میکند


پژواک

صدای خاک

باد بی باک 

مرا صدا میزند

گوش ها در پی پژواک

خانه ی پروانه را میگردند

شمع 

دست گل را

آسان رها نخواهد کرد 


خدا

خدا موجودی نامریی ست ،وجودی پنهانی داره که اگه آشکار بشه همه چی از مزه می افته 

سلام

بخوان مرا 

بکن رها 

ز دست واژه ای 

خموشی من است 

به نام تو 

به آسمان سلام میکنم 

گل سرخی ناپیدا 

مرا پاسخ نمی‌گوید 

تن خسته از پاییز 

دست میکشم 

بر سر آذر 

و میگویم 

دوستت دارم

تا لحظه ی آخر