گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم
گلنوشت عشق

گلنوشت عشق

حرفهای دل به زبان قلم

وطن

وطن 

و تن 

ساده است 

ایمان 

نان آجر نمیکند 

کجا خانه می سازید 

با سیمان آب و پول 



تحسین

دوست داشتنت 

تحسین زندگی ست 

بعداز نماز

خدارا بندگی ست 

کار روزگار 

یک عمر چرخندگی ست 

پایان دوران انسان چرا نمیرسد 


آزادی

من از آزادی باقاعده 

دفاع خواهم کرد 

آنجا که کسی 

از سر لجبازی 

و بخاطر ماشین مدل بالا 

اصراری به رد کردن 

چراغ قرمز ندارد 

کجای دنیا رفتن به در خانه ی مردم 

و بیرون کردن آنها 

در سازمان حقوق بشر رای آورده است 

کودکان حق کودکی کردن دارند 

اما وقتی گلوله قلب هایشان را 

شکافته است و به جای لبخند 

خون از لبه ایشان جاری ست 

زندگی تلخ تراز قهوه ی عربی ست 

اما مرگ را راحت میشودنوشید 

آزادی چیست 

قلاده بر گردن زنان کردن 

یاموی خرمایی خود را افشاندن ؟

پاچه کوتاه ها 

زانو پاره ها 

یقه ی مارا جر داده اند 

و همچنان جولان می‌دهند 

آنچه میخواهند مرگ اندیشه ی 

آزادی خواهان است 

و آزادی زندانی سر ها 

و نگاه هایی ست که 

روی گرگ را سپید کرده اند 

و مرام شغال ها راندارند









صدای سنگ «فلسطین»

حکایت میکند اقصی 

داستانی سبز 

زیتون را

صدای سنگ را

جهان شنیده است

آزادی 

گام برمیدارد

به سوی تو

دروغ

شاخ و دم

غول 

فاصله 

چرا راست نمی‌گوییم؟