تا دوباره تو
بر صندلی خاطر من بنشینی
میز ها هل داده ام
صبح زیباست
گریه ی شب ناپیداست
هرکه مهمان خداست
روزه ی ابر میشکند
نگاهم کن آیینه است چشمانم
از دیدن توحاحفظهی عشق را میدانم
پاک نمیکنم تو را
دخترم شعر
با اندوه دوباره
دلتنگی و گاهی
شادی ایستاده روی نیمکت
صندلی های عسل
شکسته در قامت صبحانه
به دنیا آمد
سرایت اندوه
به نبودنت
محتاطانه
پرتقالی خورشید را
به انتظار مینشینم
بی هوس نارنگی
یا حضور سبز سیب