نان و کباب مرانوش جان مکن
نان و پنیر خودت سرد میشود
نان و شکر هم غذای برازنده ای است
اینگونه آدمی چگونه مرد میشود
جهان
بی عبور تو
غبار لحظه هاست
ساعت زمان
ایستاده است
کار نمیکند
عقربه
مار را خبر کنید
فکر دیگری در نجات نیست
جز آمدنت
ای اتفاق ناخوش افتاده ی دوران ما
ای خش خش برگ بی پاییزان ما
باید تو را به منزل ابدی رهنمون کنیم
ای حسرت امید وی رنج بی پایان ما