حرفهای دل به زبان قلم
قاف
بی قافیه
کوه
یک شعر است
پدر
بی واژه ترین معنا

پاییز
خبر نداشت
تا برگ نباشد
اتفاقی
برای عاشقانه ها
نمی افتد
خرمشهر
لبخند محمد را می بینی؟
جشن موشک هاست
خدا
هنوز با ما کار دارد
من سی ساله ام/
برف را دیده ام/
برای شادی روح خود/
درس زمستان خوانده ام
مهمان حاج قاسم
شیرینی شهادت
خنداند کام مارا
لب هایمان شکر پوش
دلهایمان یک قالی
سرخیم همچون کرمان
