خدا موجودی نامریی ست ،وجودی پنهانی داره که اگه آشکار بشه همه چی از مزه می افته
بخوان مرا
بکن رها
ز دست واژه ای
خموشی من است
به نام تو
به آسمان سلام میکنم
گل سرخی ناپیدا
مرا پاسخ نمیگوید
تن خسته از پاییز
دست میکشم
بر سر آذر
و میگویم
دوستت دارم
تا لحظه ی آخر
للباس نارنجی پاییز
بر تن لطیف نارنگی
نخ های سپید را
قیچی نکنید
گوش کن پروانه را
آغوشت...
جایی برای رفتن نیست
به نظرتون ایرانیا
تو تابستون بیشتر چایی میخورن
یا تو زمستون؟