حرفهای دل به زبان قلم
هنوز امید
میآید
مینشیند
چای میخورد
و میرود
میتوانم رود باشم
بی جرعه ای نوشیدن
باران میبارد
ابرم
یوسف ارزانی تو
میتوانی زلیخا باشی ؟
قلبم را
لبخند ترنجی برید
خورشید
گیسوی من است
دلم میخواهد
ابر بی باران نباشم
تاریخ خواهد نوشت
روزی
افتخار میدهد آزادی
آن طرف میدان
تهران
نباشد
چه تعبیر زیبایی
کنار من همین جایی
تو پایان یک رویایی
به قدر عشق دوستت دارم
❤️❤️❤️❤️