از دیر باز چای نبات دوست داشته ام،دوست داشته ام چای ام را با نبات بنوشم از قند خوشم نمی آمد به نظر شل مغز می آمد همین که خودش را نمیگیرد و زود تسلیم چای میشود و هست و نیست خود را در کام دیگری میریزد حاکی از ضعیف بودن اوست و تلاشی برای بهبود شرایطش نمیکند واین از همه چیز بدتر است.
اما نبات تا لحظه ی آخر دست به زانوی خویش دارد و هم قد کوه ایستاده است و وا نمی دهد و در جاودانگی میمیرد واین خود شکوه زندگی است.
آنها که در مشکلات حل میشوند خود را از دست داده اند و این خسران جبران ناپذیری است شاید بعضی از آدمها سرخوشی قند را دیده اند و از نبات بودن دست کشیده اند کاش همه ی آدمها یک شاه نبات بودند
کاسه ای شیر
ماه دو تکّه را
چرا دوا نمی کند؟
شمشیر ذره ای شرم
از این دعا نمیکند
همه صدا زدند علی
ای پروردگار ولی
پاسخ شیر یک جمله بود
خدا بخاطر علی حاجت روا نمیکند
فاضله هاشمی غزل
آسمان را ورق زده ای ؟
چند برگ پاییز پیدا شده
بوسه ای بر گونه ی ماه
کسی را غمگین میکند؟
فاضله هاشمی غزل
دانه دانه درد هایم را
لای سمبوسه گذاشتم
تا پاییز
قورتشان دهد
فکر دیگری
به ذهن برگها رسید
فاضله هاشمی غزل